دوشنبه 12 بهمن ماه سال 1388
من سرم توی کار خودم بود ...

بعد یه روز یه نفر رو دیدم ...

اون این شکلی بود !

ما اوقات خوبی با هم داشتیم ..

من یه کادو مثل این بهش دادم

وقتی اون هدیه من رو پذیرفت ، من اینجوری شدم!

ما تقریبا همه شب ها ، با هم گفت و گو می کردیم .


و این وضع من توی اداره بود .

وقتی همکارام من و دوستم رو دیدند، اینجوری نگاه می کردند .

و من اینجوری بهشون جواب می دادم .

اما روز والنتاین ، اون یک گل رز مثل این داد به یه نفر دیگه.

و من اینجوری بودم .

بعدش اینجوری شدم ...

احساس من اینجوری بود .

بعد اینجوری شدم .

