سلام دوستان عزیزم
حال شما ؟؟
امیدوارم هر جا که باشید خوب و خوش و سلامت باشید.
آخرش دوره آموزشی رو با خوبی و خوشی به پایان رسوندم.
جای شما خالی . چه دوره ای بود.
از همین وقتی که از پادگان اومدم بیرون دلم واسه همه بچه ها مخصوصا بچه ها ی
گل اصفهان و گلستان تنگ شد.امیدوارم به یگان هم که می روند بتونند با خوبی و
موفقیت این دو سال رو به اتمام برسونندو همیشه درزیر سایه ایزد منان زندگی
خوبی رو داشته باشند.بعد از مرخصی میان دوره که به یگان رفتیم کار اصلی ما فقط تمرین رژه بود
تا واسه روز اختتامیه آماده شیم .یک هفته مانده به پایان دوره اردو داشتیم
که واقعا هر چه در این سه در سپاه خوردیم و خوابیدیم از چشمون بیرون آوردند .
صبح روز پنچ شنبه ساعت 30/6 با کلیکه تجهیزات به سمت اردوگاه حرکت کردیم
بعد ار یه ساعت به اردوگاه رسیذیم بلافاصله به برپا کردن چادر مشغول شیدیم
که از شانس خوش ما هوا بارونی شد و با هر زحمت یکه بود چادر رو برپا کردیم
و دیگه قشنگ خیس شدیم و بعد ازظهر افتتاحیه اردو بود که با سخنرانی جانشین
فرمانده بدبختی شروع شد و شروع کلاس ها اعلام شد که اولیش خیز به سنگر بود
که که میگفتند نصف شب میزنند .بههر حال نصف شب شد و خیز به سنگر رو زدند
و ما توی اون تاریکی سریع کفش و کلاه آهنی و اسلحه رو بردار و تا میتونستیم
مثل پلنگ میدودیم و فرمانده ها با شلیک تیر هوایی شور صفای خاصی به مجلس میدادند.
شب اول نگهبانی دور اردوگاه به عهده گروهان ما بودکه از بدشانسی پاس یک
من و 19 نفر دیگه بودیم.اشتباهی که کردیم این بود که با خودم پتو ور نداشتمو اون
شب یه بارون حسابی گرفت و من یک ساعت و چهل دقیقه اونم با یه باد شدید
سر پست نگهبانی دادم و بچه های دیگه همه پتو داشتند که میرفتند پشت
چادر ها تا زیاد خیس نشن. اما چون تنها چیز یعنی شانس رو نداشتم و در
نزدیک چادر ها نبودم زیر بارون مثل موش آب کشده شدم.
خلاصه تمام شب هایی رو که در اردوگاه بودیم شب رو تا صبح با بچه های دیگه
زیر پتو می لرزیدیم و نمی تونستیم بخوابیم.روزا تنها چیز خوبش فقط موقع نماز بود
که بچه ها بعد از به خط شدن به صورت دسته ها ی سینه زنی
به محل نماز حرکت میکردند و وقتی نماز می خواندیم تموم خستگی از تن آدم در می رفت.
یک روز راپیمایی با ماسک داشتیم که باید ماسک گذاری میکردیم اول با چند نارنجک دود زا
به ما اموزش می دادند و بعد نوبت به نارنجک اشک آور بود که فقط 10 ثانیه وقت
داشتی که چشات سوزش نگیره که من یعنی ما سریع این کارو انجام دادیم
و الحمدلله هیچی مون نشد . مرحلیه بعد پرش از خودرو بود که ماشین رو 50
تا حرکت میکرد و ماباید سریع سوار میشدیم و دوباره با یه چرخش 180 درجه ای
از ماشین می پریدیم بیرون و کار یدیگه اتش در حرکت و راپیمایی و یه سری
کار ها ی دیگه بودو در نکته خوبی که در این کلاس ها بود این بود که 20 دقیقه
آخر کلاس را از اون مربی می خئاستیم که اجازه بده تا یکی از بچه ها ی گل
اصفهان بیاد و خوانندگی کنه که من واقعاعاشق صدای اون بودم که ایشون
تو ی موسیقی سنتی یه پا استاد بود .(اسمش علی آقای نعمت اللهی بود)
دیگه روز یک شنبه اختتامیه اردو بودبعد از یه خیز به سنگر همگی در میدان صبحگاه
به خط شدیم. و بعد سخنرانی سردار جاهد اردو تمام شد وهمون شب آخرین برنامه
یعنی مانور رو شروع کردیک که سه ساعت توی اون تاریکی روی تپه ها و کوه ها راه
میرفتیم و موفق شدیم دشمن فرضی رو شکست و قله رو به دست خودمون بیارم.
هی اون شب تیر زدیم و عقده دل رو خالی کردیم و بزن که می زنی.
بعد از پایان و برگشت وقتی رفتیم توی چادر مراسم خوانندگی و دست زذن رو
آغاز کردیم و مجلس با رقص یکی از بچه مزین و چراغونی شد که خاطره فراموش
نشدنی واسه من و سایر بچه ها بود.بهر حال تموم کار ها از قبیل به صف شدن
پشت در توالت و .... دویدن ها و سینه خیزها و پا مرغی راه رفتن از بهترین
لحظات واسه من بود..صبح روز بعد بعد از خراب کردن چادر و تحویل لوارم های
ان کلیه گردان ها به ترتیب به سوی پادگان حرکت کردیم که گردان ما آخر ین گردان بود .
بعد از یه راهپیمایی به پادگان رسیدیم که اول هر چیز رو سر در
در ورودی روی یه پارچه زده بودند که روش نوشته شده بود:
سربازان آقا امام زمان (عج الله تعالی فرجه شر یف)خسته نباشد.بهد از ورود یا لیوان های شربت ازمون استقبال کردن و اون روز فقط استراحت کردیم.
روز های بهد یعنی سه شنبه و چهارشنبه رو فقط رژه کارمیکردیم تا واسه روز پنچ شنبه
که اختتامیه بود آماده شویم.بعدازظهر چهارشنبه ماکت اختتامیه برگزار شد تا
بچه ها بیشتر آماده شوند.صبح پنچ شنبه وفت اذان صبح از خواب بیدار شدیم و رفتیم
نماز و از خدا خواستسم که امروز رو کمکمون کنه.بعدار نماز و صبحانه و ورزش رفتیم
اسلحه ها رو گرفتیم و در میدان صبحگاه طبق سلزمان رژه که فرمانده از فبل برامون
درست کرده بود به خط شدیمو با تلاوت قران کریم مراسم صبحگاه برگزار شد و بهد
فرمانده ها و هیئت همراه وارد میدان شدند که با دستور از جایگاه به احترام فرمانده هان
ما اسلحه ها رو به صورت پیش فنگ گرفتیم و همگی آنها با دادن اخترام از جلو ما رد شدند
که ما نیز آنها رو با سر مشایعت کردیم.بعد از سغنرانی فرمانده محترم مراسم رژه
شروع شد که گروه موزیک می نواخت و گروهان ها هم به به ترتیب از جلو جایگاه رد
می شدند نوبت گروهان ما که رسید بچه ها از جون مایه گذاشتند و گروهان
خیلی خوب گرفت که فرمانده محترم زیر پای چپ میگفت: خیلی خوب و ما در جواب
می گفتیم: درود جناب . الحمدلله رژه ما به بهترین شکل انجام گرفت و خدا رو هم
شکر گزار هستیم . بعد از پایان مراسم و تحویل دادن اسلحه ها در اختار خودمون
بودیم تا ساعت 2 که دیگه وقت رفتن از بهترین دوستان و لحظه سخت
خدا حافظی رسید.همگی در دوباره در میدان صبحگاه به خط شدیم و
نماینده ها به ترتیب اسامی رو می خوندن و بچه ها بعد از خداحافظی
ازیک دیگر یه سوی جایگاه می رفتند . خدای من باورم نمی شد که بعد از
سه ما ه باید ار هم جدا شویم. اسم من رو هم خوندند وای من افتادم در
لشکر 27 محمد رسوا لله (ص) تهران.
ای خدا به همین سادگی سه ماه گذشت .
من و تعداد 10 نفر دیگر از بچه های گروهانمون با هم یه جا افتادیم . فقط ناراحتی
من جدا شدن از دوستانی است که مثل یه برادر با هم بودیم.
بهر حال خدا حافظ بچه های گروهان سه حضرت رسول(ص)
خداحافظ پادگاه شهید هاشمی نژاد نیروی زمینی سپاه
پاسداران انقلاب اسلامی نیشابور
و سلام به لشکر 27 محمد رسوا لله (ص) تهران.
بچه ها امیدوارم هر جا افتادید خوب خوش سلامت باشد و در پناه حق زندگی خوب
(مخصوصا زندگی متاهلی خوبی رو با همسر آینده تون) داشته باشید.
وتشکر میکنم از آقای حیدری فرمانده گروهان خودمون که مانند یک پدر در این سه ماه همراه ما بود.
در پایان هم این شعر رو تقدیم می کنم به همه سروران خودم
ایشالله پست بعدی رو با خاطراتی از یگان براتون می نویسم.
خدانگهدار
دم دروازه نیشابور رسیدم
صدای طبل و شیپور رو شنیدم
با حود گفتم دگر کارم تمام است
لباس شخصی ام ب من حرام است
لباس سربازی رنگ زمینه
ننه جان غم نخور دنیا همینه
جناب سروان مرا بیچاره کردی
لباس شخصی ام رو پاره کردی
غلط کردم به نیشلبور آمدم من
به دست خود به سوی گور آمدم من
نوشتم این شهر را با برگ خرما
چطور طاقت بیارم بیست ویک ماه
نوشتم این شهر را با پوست گندم
فراموشم مکن با حرف مردم

