یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نگشت
دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور
به نام حضرت دوست که هر چه داریم از اوست
سلام دوستان عزیز
حال شما ؟؟چه خبرا؟
اومدم ولی میدونم که خیلی دیر اومدم!
اومدیمکه باز از خاطرات دوران خدمت سربازی براتون بگم:
--------------------------
شب هیجدهم اردیبهشت با بابام رفتیم ترمینال تا راهی تهران بشم.
به هر حال شدیم رهسپار تهران. در بین راه اتوبوس واسه شام نیگر داشت که جاتون خالی
یه نوشابه توپ که خدایش واقعا چسبید نو ش جان کردیم.
صبح که رسیدم تهران رفتیم جلوی در پادگان دیدم تعداد زیادی از بچه هایی
که افتاده بوند هم اونجا هستین. رفتم اونجا دیدم یکی از پشت سر منو صدا زد
دیدم از دوستانم است که با دیدن او خیلی خوشحال شدم
کمکم تمام بچه ها از راه رسیدند و بعدااز احوالپرسی همونجا نشستیم
و واسه هم از دوران آموزشی میگفتیم.
بعد از یکی دو ساغت اللافی با لاخره چندتا جوجه دژبان اومدند و همه رو جلو در به خط کردند.
و می گفتند هر کی وسیله غیر مجاز از قبیل چاقو و تیغ و ژیلت و .... داره بیاد تخویل بده تا
براش مشکلی به وجود نیاد. به هر حال بعد از بازرسی وسایل رفتیم داخل پادگان.
اونجا مارو بردند توی میدان صبحگاه و قشنگ زیر آفتاب تا ظهر موقع اذان اللاف کردند.
البته اونها اونقدر ادعا داشتند که چندتا از بچه های ما با اونها درگیر شدند.
بعد از نماز هم نماینده که در نیشابور (محل آموزش) اسامی ما رو واسه تهران خونده بود
سر و کله اش پیدا شد.نمیدونم چرا ازش خوشم نمی یومد.
همه بچه ها دوباره جمع شدند و اون آقا اسامی که خونده میشه برن اون طرف واستند.
تمامی دوستان من به جز چند نفر خونده شد . بعد معلوم شد اونها رو می خوان بربرن سمنان.
دیگه اعصابم به طور کلی خورد شد.
همگی رفتیم نهار خوردیم و برگشتیم و همه ناراخت بودیک که چرا جدا شدیم.
بهر حال اونها رو بردن سمنان . ما موندیک چهار تا از دوستان تک و تنها
ما رو بردن بخش حفاظت برای نگهبانی. آخه قانون شده بود که هر کی میاد تاز در یگان
باید بره دو ماه نگهبانی بده.
همگی رفتیم واسه استراحت تا ساعت ۴ بعداظهر
فرمانده به همراه افسر نگهبان همگی رو برن به سمت برجکها برای توجیه کردن و یاد گرفتن اصول نگهبانی.
بعد از برگشتن و صرف شام رفتیم خوابیدم که ساعت ده ونیم بود که بچه های پاس بخش اومدند و اسم من
و چند تا از بچه های دیگه رو خوندند تا بریم به همراه نگهبان های اصلی یه پاس توجیهی بدیم.
الحمدلله اون یارو از بچه های شمال بود که بعد ها واقعا به دردم خورد.
اون شب اون آقا تمام اصول نگهبانی روبه من یاد داد.
تا موقعی که پاس بخش اومد . او منو صدا زد و رفتم پایین و تمام اصول رو از من سوال کرد که
همه رو به خوبی واسش گفتم . اون ناکس به من گفت خشاب اسله ات رو بده که من هم بهش
دادم . نامرد تو یه چش بهم زدن یه فشنگ برداشت . ما هم از همه جا بی خبر
دوباره رفتیم بالای برجک . اونجا نگهبان اصلی به من گفت چه آشی تو کاسه ام شده.
بهر حال با پارتی بازی اون شب به خیر گذشت.
صبح روز بعد فرمانده (کولیوند) دوباره اومد و به دو گروه تقسیم شدیک و اون
روز به ما خروج دادند . کارمون شد یک روز نگهبانی و یک روز نگهبانی و یک روز خروج.
چند روز اول خیلی سخت بود چون از بهترین دوستانم جدا شده بودم و بهمین خاطر به سرمون زد
انتقالی بگریم و بریم سمنان که چند روز بهد کلا بی خیال شدیم.
روز های که می رفتم خروج نمی دوستم اصلا چی کار کنم . یه روز می رفتم شاه عبدالعظیم
یه روز دیگه میدان آزادی. بالاخره رفتیم رفتم توی یه تالاری که پارسال اونجا کار میکردم
دوباره مشغول به کار شدم. امابر گردیم سر خدمت.
یه شب سر نگهبانی در برجک ۱۷(آخرین برجک که داقعا خطرناک بود)از ساعت ۱۱ تا ۲
نیمه شب خواب افتادم بیدار که شدم دیدم به به ماشین اومده نگهبانها ی پاس بعد رو بیاره
پاس بخش مببینه من خوابم. ما بیدار شدیم ولی به قول معروف نوش دارو بعد از مرگ سهراب
آقا پاس بخش گزارش منو برد پیش فرمانده که اون هم ۶ روز اضافه خئمت واسه ما زد
همون آقایی که شب اول با اون نگهبانی دادم وقتی فهمید رفت به پاس بخش گفت که واسه چی
واسه من گزارش زده . اونم گفت دیگه کار از کار گذشته . ولی از به بعد واسش گزارش نمی زنم
ما هم دیگه خیلی پر رو شدیم و هر شب می خوابیدمم که همین اخر کاری دوباره لو شدیم
ولی این دفعه خود فرمانده گیرمون انداخت و باعث شد ۶ روز دیگه هم اضافه خدمت بخوریم.
از حفاظت که رفتیم بیرون یه راست رفتیم بخش عقیدتی.
صبح می رفتیم سر کلاس تا ساعت ۱۲ و بعد ش هم خروج.
خدایش عادت بد خئاب هم باز هم اونجا از سرمون نرفت و هر روز سر کلاس چرت میزدم
همین باعث شده بودهر روز از دست یه شیخ کتک بخوریم اون هم مشت محکم.
عقیدتی که تموم شد به همین نفری ۵ روز مرخصی دادند که دیگه اومدم سبزوار
-------------------------------
این هم ار خاطرات این دوره
ایشالله مرخصی بعدی که اومدیم واستون خاطرات با حال تر میگم.
البته خاطره واقعا زیاده ولی و اقعا حس تایپ کر دن ندارم
به امید دیدار در پست بعدی

