خیلی وقت بود دلم برایت تنگ شده بود
. با دسته گلی در دستت آمدی.کنارم نشستی .
اشک ریختی و از بد عهدی زمانه نالیدی ....
گریه ات که تمام شد اشک هایت را پاک کردی .
رفتی ومرا زیر سنگینی این خاک ها و تاریکی تنها گذاشتی.
------------------------------
سلام به همه سروران خوب خودم . شما عزیزانی که هنوز منو فراموش نکردید
و بازم به وبلاگم اومدید. این بارم هم اومدم که یکی دیگه از خاطره های دوران
خدمت رو براتون بگم .اون جایی که الان دارم خدمت میکنم یه شهرک هستش
متعلق به سپاه پاسدارن و افراد کادر رسمی خونه هاشون اونجاست. کل
سرباز ها اونجا 20 نفر هستند .شش نفر دژبان . چهارده نفر دیگه بچه ها ی
باغبان و خدمات من هم به همراه 5 نفردیگه دژبان هستیم .اونجا هر سه
نفرمون یه روز هستیم و روز بعد سه نفر دیگه.این خاطره در مورد
گم شدن شارژر بی سیم است که امیدوارم تا پایان همراه باشید:
**********************
اون شب پست من از ساعت ده شب شروع تا یک .قرار شده بود
دو ساعت هم به جای رامین پست بدم یعنی تا ساعت سه صبح.
پست بعد از من هم آقا میثم بود از اون طرف هم رفیق دیگرمون عیسی
می خواست ساعت 5 بره سرکارش. ساعت ده که شد رفتم سر پست
و داخل کیسوک نشستم ماشین ها .ساکن ها بچه ها هر کدوم میرفتن
دنبال زندگی شون. تا ساعت یک قشنگ بیدار بودم قبل از اینکه خوابم
ببره بی سیم رو گرفتم گذاشتم داخل کشو اما از شارژر به کلی یادم
رفت سرم رو روی میز کذاشتم و خوابم برد.اما دنباله ماجرا:
یهو چشمام رو باز کردم دیدم میثم روبه روم ایستاده و میگه حسین
بیدار شو چرا خوابیدی؟تو قرار بوده منو ساعت سع بیدار کنی .
میدونی الان ساعت چنده ؟؟ساعت پنج و نیمه.
گفتم:حالا که دیگه خوابم برده کار از کار گذشته.
از همون اول متوجه شدم که شارژر نیست ولی به روی خودم نیاوردم..
ساعت 5 تا 7 هم که دوباره پست خودم بود. ساعت 7 پست رو به
مهیار تخویل دادم و اومدم داخلآسایشگاه .یهو دیدم مهیار اومد گغت :خسین
شارژر کجاست. گفتم مگه داخل کیوسک نیست گفت نه.
رفتیم داخل کیسوک رو گشتم و داخل کمد ها همه جا رو گشتیم
اما خبری نبود.رفتم به میثم گفتم اگه برداشت یبیار بده گفت : نه جون
حسین دست من نیست.حتما وقتی خواب بودی یکی اومده برده.
تو هم متوجه نشدی.حالا هم مختاری .هر خاکی که میخوای به سرت بریز.
میثم و عیسی روفتن . من مونودم بدبختی.بچه ها می گفتن بر به بچه های
دفتری بگو شاید دست اونها باشه ولی من این کارو نکردم . بچه دوباره گفتند
احتمالا دست خودشونه فقط می خوان یه خورده اذیت کنند.بی خیال همه اومدم
داخل آسایشگاه داشتم استراحت میکردم دیدم موبایلم داره زنگ میزنه . رامین بود
بهم گفت که چند تا برگه داخل بلوک ها زده که اشتباهی زده و برم اونا رو بکنم.
.و گفتم باشه وبعد جریان شارژر رو بهش گفتم . رامین گفت احتمالا دست
بچه های خودی هستش نگران نباش پیدا میشه.رفتم برگه ها کندم دوباره
موبایلم زنگ زد.میثم بود گفت :حسین چی کار کردی شارژر رزو پیدا کردی
گفتم که فعلا نه ولی ایشالله پیدا میشه.بهر حال گرفتم خوابیدم تا موقع ناهار .
ناهار که خوردم رفتم سر پست تا مهیار بیاد ناهار بخوره.
سرپستبودم که دیدم عیسی سوار موتور (رخش)اومد. روبه من کرد
و گفت : ها حسین میبینم که بگا رفتی گفتم هی چیزی که شده . عیسی رفت
داخل آسایشگاه و اومد بیرون در حالی که شارژر دستش بود.
یه جورایی اول جا خوردم . عیسی گفت: حسین ناراحت نشو اومدیدم دیدیم خوابی
گفتیم یه حالی هم از تو بگیریم.گفتم :خدا خیرتون نده که ما رو نصف جون کردید.
از صبح تا حالا 5 کیلو کم کردم.ولی خوب دیگه واسه مون تجربه شد که دیگه
سر پست نخوابم. بچه ها گفتن دیدی دست خودشون بودو الکی نگران بودی.
صبح روز بعد که میثم از راه رسید اول داخل کیسوک رو نگاه کرد تا دید شارژ
ر هست رو به من کرد گفت: حسین جون اصلا ناراحت نشی . فقط می خواستیم
یه شوخی بکنیم و یه کمی هم بخندیم .ساعت 7 پست رو به رامین تحویل دادم اومدم
تو آسایشگاه دیدم بچه ها همه دور هم نشستند و می خوان صبحانه بخورن جاتون
خالی نشستیم سر سفره و یه چای داغ با پنیرو سبزی خوردیم.بعد رو به میثم
کردم گفتم :دیگه یه ریگ به گوش خودم فشار میدم تا روزهایی که با
شما پست دارم سر پست نخوابم. الحمدلله این دفعه که بخیر گذشت اما یکبار دیگه
به کلام بلند پایه ای از ماست که بر ماست ایمان آوردمو پشت دستمو داغ میکنم
تا دیگه سر پست خوابم نبره.
**********************
این هم از خاطره این دفعه . امیدوارم ازش لذت برده باشید. سربازی خاطره
زیاد داره ولی تایپ کردن حوصله می خواد که من هم ندارم .تا دیدار دوباره
و نوشتن یه خاطره تازه خدا پشت و پناه همه تون .
********************
امروز شنیدم که رفته ای و دلم باز شکست و تنم باز گریست و نگاهم پی یاری گم شد
امروز چه روز تلخی است.

