آمد بهار ای دوستان منزل سوی بستان کنیم
گرد غریبان چمن خیزید تا جولان کنیم
امروزچون زنبور ها پران شدیم از گل به گل
تا در عسل خانه جهان شش گوشه آبادان کنیم
آمد رسولی ازچمن کین طبل را پنهان مزن
ما طبل خانه عشق را از نعرها ویران کنیم
بشنو سماع آسمان خیزید ای دیوانگان
جانم فدای عاشقان امروز جان افشان کنیم
زنجیر ها را بردریم ما هر یکی آهنگریم
آهنگران چون کلبتین آهنگ آتشدان کنیم
چون کوره آهنگران در آتش دل می دمیم
کاهن دلان را زین نفس مستعمل فرمان کنیم
آتش در این عالم زنیم وین چرخ زا بر هم زنیم
وین عقل پا بر جای را چون خویش سر گردان کنیم
کوبیم ما بی پا و سر گه پای میدان گاه سر
ما کی به فرمان خودیم تا این کنیم آن کنیم
نی نی چو چو گانیم ما در دست شه گردان شده
تا صد هزاران گوی را در پای شه غلطان کنیم
خامش کنیم خامشی هم مایه دیوانگی ست
این عقل باشد کاتشی در پنبه پنهان کنیم
سلام به همه دوستان خوبم
قبل ازهرچیزسال نو رو به همتون تیریک میگم
امیدوارم که سال جدید واسه همتون سالی پر برکت همراه با موفقیت های
زیاد باشه و در کانون گرم خانواده صد سال سر حال و پاینده باشید
.بعد از چند ماه دوباره اومدیم تا یکی دیگه از خاطره های دوران شیرین سربازی رو واستون بنویسم . .
قبل از اینکه خاطره رو واستون بگم بهتره یه کم هم از دوستانم در دژبانی بگم :
الحمد الله همه شون بچه های با حالی هستن.
یه ارشد داریم تو گروهمون که اسمش میثمه ازاون بچه تهرونی های
زرنگه البته اندازه یه نخود کمتر ........هستش.
(میثم از این کار ها دست وردار و گرنه جلو در شهرک دارت می زنیم).
رامین هم یکی دیگه از بچه های دژبانی هستش اون هم ارشد گروهانه
به قول بچه های اونجا ازاون بترکون های درجه یک.
عبدالله و محسن هم ازاون یل های دژبانی هستن که آدم میترسه
شب واسه پست بیدارشون کنه مگه اینکه از جونت سیر شده باشی.
مجتبی و قاسم هم هر دو بچه مشتی گنبد کاوس . هم خوشکل و البته دارای
استیل منحصر به فرد و فقط می خوان زودتر بالاخ بشن.
خوب از این پرت و پلا ها بهتره بگذریم و بریم سراغ اصل جریان
این خاطر ه تو یکی از شب های سرد اسفند ماه زیر آسمون
بی ستاره تهران رح داد. امیدوارم تا پایان اونو بخونید و ازش خوشتون بیاد:
اون روز از سا عت 4 الی 7 پست را دادام و بعد اومدم تو آسایشگاه
بخوابم نزدیک ساعت 8 دیگه خوابم برده بود .پست بعدی من هم
ساعت 1 تا 3 بود . ساعت 30/11 با سر و صدای بچه ها از حواب بلند شدم .
بچه ها هم دیگه می خواستند کم کم بخوابند چون آسایشگاه ما کوچیک
بود و تعداد بچه ها هم زیاد بود رفیقم قاسم اومد رو تخت من بخوابه .
بهر حال لامپ ها حاموش شد و بچه ها یکی یکی کفه مرگ را گذاشتند و خوابیدند.
اما من و قاسم بیدار بودیم و چون بچه ها خروپف می کردند حواب از سرمون
پریده بود ماشالله حامد و میثم یه جوری خروپف می کردند که آدم به
یاد نعری شیر تو افریقا میفتاد.نزnیک ساعت یک بود که مجتبی اومد
و گفت پاشو بیا سر پست . منم بهش گفتم برو اومدم از طرفی رفیقم
قاسم حسابی تشنه شده بود و گغت که واش آب بیارم . منم تو تاریکی
یه شیشه نوشابه پیدا کردم و توش اب ریختم تا بهش بدم . برگشتنی
دیدم مجتبی جلو در آسایشگاه وایستاده . منم یه کم آب روش ریختم
و اومدم تو. لباس پوشیذم تا برم سر پست نمی دونم چی شد به سرم
زد که امشب یه خورده مجتبی رو اذیت کنم همون شیشع رو دوباره پر آب کردم
و اومدم بیرون . همون که شیشه رو دید فهمید و پا به فرار گذاشت منم دنبالش .
منم تو خیابون دنبالش. طفلک عینهو پلنگ می دوید/
اون شب چون هوا خدایی سرد بود و بد بخت هم اورکت نداشت هی التماس
می کرو و منم هی دنبالش می کردم تا خیسش کنم . تزدیک یه ربع تو اون
سرما میلرزید وبلا نسبت شما مثل سگی که آواره بیابان است تو خیابون
از اون طرف به اون طرف به اون طرف می رفت. برگشتم جلو کیوسک نگهبانی
دیدم اومد روبه روم وایستاد و هی قسم میداد که بذارم بره تو آسایشگاه.
منم گفتم که باید یه بوس آبدار بدی تا بذارم بری و از شما چه پنهان به
جای یک بوس دو تا بوس داد و بعدش رفت تو آسایشگاه
بخوابه .منم رفتم تو کیوسک بفل بخاری نشستم جا تون
خالی یک چایی داغ هم نوش جان کردم .
-------------------------------------------------
کسانی که هم رفتن سربازی و یا اینکه الان تو سربازی هستن می دون
که دوران سربازی هر روزش یه خاطر ه ست . با اون بچه های مشتی
آدم کلی عشق کیف میکنه .ولش کن . بگذزیم.
بهتره از تمامی دوستانی که تو اون چند ماه میان و نظر میدادند تشکر کنم .
ایشالله جبران میکنم و از خجالتون در میام.
البته در تهران بساط اینترنت ما بر پا هستش ولی فقط موقعی کع میام مرخصی
وبلاگم رو آپ میکنم و به نظزات جواب میدم .اونم فقط به عشق شما .
---------
بهر حال این دفعه هم وبلاگمون آپ شد و رفت تا تیر ما ه .
امیدوارم تو این مدتی که دوباره نیستم به این کلبه کوچیک من یه سر بزنید
و نذارید که اینجا رو گرد وخاک بگیره . درپایان هم شعر زیر رو
بهتون تقدیم و از همه شما تشکر میکنم و واستون آرزو میکنم که سالی
خوبی داشته باشین و به امید انکه همیشه سلامت و موفق و همچون
کوه مقاوم و همچون ابر لطیف و مثل خورشید نورانی باشید ازتون خداحافظی میکنم .
به امید دیدار
خدانگهدار
دستی تکان بده حالا که می روی
دلتنگ می شوم وقتی که می روی
عزیزم نگاه کن در چشم های من
حالا بگو کجاست آنجا که می روی
پیشانیت اگر خط خوردگی نداشت
می خواندمش که تو با که می روی
نفرین نمی کنم شاید ببینمت
دنیا به کام تو هر جا که می روی
یک لحظه صبر کن شاید ندیدمت
دستی تکان بده حالا که می روی


