پایان خدمت سربازی چاپ
تاریخ : یکشنبه 6 آبان ماه سال 1386

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست

                              که هر چه بر سر ما می آورد ارادت  دوست

نظیر دوست ندیدم اگر چه از مه و مهر

                             نهادم آیینه ها در مقابل  رخ دوست

----------------

 سلام دوستان عزیزم

احوال شما؟

امیدوارم که مثل همیشه خوب و خوش خرم باشید

با تمام سختی ها با تموم خوشی و تلخی ها خدمت سربازیم تموم شد

خدایا انگار همین دیروز بود که تازه رفتم آموزشی

یادش بخیر چه دورانی بود

۲۰ ماه خدمت که ۳ ماه در نیشابور(دوران آموزشی)

و ۱۷ ماه در تهران بود  به چه سرعتی تموم شد که باورم نشد

 ---------

حالا میخوام  فقط دو روز آخر سربازی رو واستون بگم که چه حالی داشت

و من چه حالی داشتم:

مرخصی ام تموم شد و رفتم تهران که برم واسه تسویه حساب

و گرفتن کارت پایان خدمت.

ساعت ۷ از ترمینال سبزوار سوار اتوبوس شدم و راهی تهران شدیم

صبح که رسیدم تهران چون حسابی خواب بودم به جای اینکه ترمینال جنوب پیاده

بشم  ، تازه از خواب بلند شدم دیدم نزدیک کرج هستیم

ترمینال کرج که پیاده شدم تا اومدم سر محل خدمت شد ساعت نزدیک ۱۲

دیگه بی خیال شدم و کار ها رو گذاشتم واسه روز بعد که یکشنبه بود

 صبح زود از خواب بلند شدم و صبحانه رو که خوردم  رفتمدفترفرماندهی

بعد از مدتی فرمانده مون اومد و امضاء و برگ تسویه رو از شون گرفتم.

اومدم جلو دژبانی دیدم یکی از ساکنین می خواد بره لشکر

من هم از خدا خواسته سوار شدم و باهاش رفتم لشکر

 دم در دژبانی لشکر مطابق معمول دژبان دم در به من گیر داد

و چون ماه رمضون هم بود کادر رسمی هم کلاس بودند و تا ساعت

حول و حوش ۹:۳۰ کار شروع نمی شد

بهر حال بعد از یه مدتی معطلی رفتم توی لشکر و یه راست رفتم

پشت پنجره اتاق حسابرسی.

بعد از باز شدن پنجره من برگ تسویه رو تحویل دادم

 و گفتند که منتظر باشم. به غیر از من چند تا دیگه از

 بچه های هم برجی هم بودند که اونا هم داشتند تسویه می کردند

از بدشانسی یه خورده مشکل توی پرونده من بود و گفتند که

برگه تسویه اصلی رو بعد از نماز بهم میدند .

بعد از نماز برگه گرفتم و  چون نیم ساعت  بیشتر وقت نداشتم

فقط تونستم دو تا امضاء بگیرم.

ساعت اداری تموم شد و باید برمی گشتم شهرک (محلی که خدمت می کردم).

اومدم دیدم سرباز ها رو به خط کردند و اگه اجازه خروج داشتند

دژبان بعد از بررسی دفترچه بهشون خروج میداد. دیدم اگه بخوام

 صف وایستم باید یه نیم ساعتی بیشتر هم منتظر وایستم

از قضا مسئول دژبانی که باهاش رفیق هم بودم سر رسید و هم اینکه

که بهش گفتم خروج می خوام به دژبان گفت :بذار این آقا بره

از لشکر زدیم بیرون  و با ماشین یکی از ساکنین رفتم شهرک

دم دژبانی شهرک پیاده شدم و پس از تشکر از آقای راننده رفتم پیش دوستان

و گفتم که فقط دو تا امضاء تونستم بگیرم و باقی هم رفت واسه فردا

بعد رفتم دفتر فرماندهی و یه دونه امضاءدیگه از فرمانده محترم گرفتم

سپس رفتم تو آسایشگاه و گرفتم یه چند ساعتی خوابیدم

۱ ساعت مونده به افطار از خواب بلند شدم و رفتم سر کارم که یه تالار

پذیرایی بود . بعد از تموم شدن کار، آخر شب برگشتم شهرک و گرفتم یه

شکم سیر خوابیدم. واسه سحر که بیدار شدم با بچه ها آخرین سحری خدمت

سربازی رو هم خوردم و بعد از نماز  با بچه ها  بگو بخند داشتیم.

صبح زود بلند شدم و این دفعه بر خلاف همیشه آنکارد کامل نظامی

کردم و رفتم جلو درب دژبانی  شهرک و منتظر شدم یکی از ساکنین بیاد بره لشکر

از خوشی شانس من خود مسئول دژبانی که اون روز شیفت بود

با ماشین اومد و بعد از سلام و احوالپرسی سوار شدم و رفتیم طرف لشکر

با ماشین از درب خودرویی لشکر رد شدیم و چند قدم اون طرفتر

راننده نیگر داشت و بعد از تشکر از راننده پیاده شدم که دژبان دوباره اومد

 گیر بده که آقای راننده بهش گفت بذار بره،لازم نیست بگردیدنش

رفتیم دیم چند از بچه ها هم منتظر شروع کار هستند تا امضاء هاشون رو بگیرن

ساعت اداری شروع شد و  رفتیم دنبال امضاء ها

چون هر کدام از دوستان دنبال یه جا بودند از هم سوا شدیم

و تنها شروع به دویدن به اون طرف و اون طرف کردیم

از خوش شانسی چون از کسانی که می خواستم امضاء بگریم

 خونه هاشون تو شهرک بود و با همه هم که شیش بودم

 تونستم تو ۵/۱نیم ساعت تمام امضاء رو بگیرم و مونده بود

 آخرین امضاء که مربوط به قضایی لشکر بود که خورد به مو قع نماز

از قضا یه دیگه از دوستان هم تازه از راه رسید  که اومده بد آخرین امضاء رو بگیره

بعد از نماز با  هم رفتیم سراغ قضایی که یه خورده منتظر شدیم

بعد از یه نیم ساعت آخرین امضاء رو با  هم گرفتم و رفتیم به حسابرسی

که از شانس  ما هم داشتند تعطیل می کردند و گفتند برید فردا بیاید.

خیلی سریع اومدیم توی سالن و با یکی از ساکنین محترم برخورد کردم

و جریان رو گفتم و اون بنده خدا هم که با اونها رفیق بود 

بهشون گفت: اگه کارت ها حاضر است کار این آقایون رو راه بندازه

اون سرباز هم نگاه کرد و گفن هنوز کارت های شما نیومده برید بعد عید فطر بیاید

من هم به دوستم گفتم که پی امشب بیا بریم شهرستان و بعد عید فطر بیایم

بعد با هم قرار گذاشتیم که ساعت ۸ شب بیا ترمینال تهران پارس .

از دوستم خداحافظی کردم  و اومدم برم بیرون که دیدم همون آش و کاسه دیروز هستش

فقط چون اتوبوس شهرک داشت حرکت می کرد سریع سوار شدم و رفتیم به طرف شهرک

 در داخل اتوبوس با چند تا از ساکن ها شوخی می کردم و اونها خواستار شیرینی بود

و من هم چون ماه رمضون بود رو بهونه کردم و گفتم تا کارت رو نگیرم از شیرینی خبری نیست

اومدیم تو شهرک و پیاده شدم و به بچه ها گفتم که دیگه خدمت تموم شد  و فقط مونده کارت.

اومدم تو آسایشگاه و رفتم طرف کمدم و از ساکم دوربین دیجیتال رو در آوردم و گفتم امروز

می خوام رکورد عکس پایان خدمت رو بشکنم و رفتم سراغ عکس گرفتن.

اول کار رفتم دفتر فرماندهی و چند تا عکس با بچه های دفتر  و فرمانده و معاونش گرفتم

سپس اومدم دم در دژبانی و چند تا عکس هم اونجا گرفتم .

خلاصه نزدیک ۱۷۵ تا عکس گرفتم .

نزدیک اذان شد و بعد از تموم شدن اذان اخرین افطاری خدمت رو هم خوردم

دیگه کم کم لباس خدمت رو از تنم در آوردم و لباس شخصی پوشیدم

و اومدم آژانس شهرک و گفتم که ساعت ۴۵/۷ یه ماشین واسه تهران پارس می خوام

کم کم لحظه سخت خداحافظی از راه  می رسید و با تک تک  بچه ها خداحافظی کردم

و با از ذکر صلوات و گفتن کلمه مقدس بسم الله الرحمن الرحیم سوار ماشین  آقای شمس

شدم و حرکت کردم اول گفتم دم دژبانی نیگر دار تا با دژبان وقت که دوست عزیزم فرهاد بود

خداحافظی کنم. بعد روبوسی و خداحافظی به سوی ترمینال تهران پارس حرکت کردم.

توی راه فقط از تموم شدن خدمت با آقای شمس صحبت می کردم.

بالاخره به ترمینال رسیدیم. با آقای شمس هم خداحافظی کردم

اومدم داخل ترمینال دیدم رفیقم مهدی نودهی منتظر من است

رفتیم بلیط گرفتیم  و بعد از مدتی سوار اتوبوس شدیم

هر دو خوشحال  و خندان و از خدمت با هم صحبت می کردیم.

صبح در ترمینال  پیاده شدیم. قرارمون شد که با هم بیایم تهران

و کارت بگیریم.  از هم خداحافظی و هر کدام به طرف خونه خودمون راه افتادیم

رفتم خونه و مشغوا استراحت شدم تا خستگی ۲۰ ماه خدمت از تنم در بره

اون شب با خیال راحت خوابیدم چون نه کسی واسه پست از خواب بیدار می کرد

و نه هیچ چیزی دیگه.

بعد از عید فطر  ، دوشنبه شب دوباره و با یکی از اقوام رفتیم تهران.

ترمینال پیاده شدم  رو از فامیلمون جدا شدم و اومدم جلو درب لشکر

چون لباس شخصی بودم از درب مراجعات بعد از کلی معطلی وارد شدم

رفتیم پشت پنجره حسابرسی.دیدم بچه های دیگه هم هستن که

می خوان کارت بگیرین و همه با هم برگه ها رو تحویل دادیم.

کلی معطل شدیم، رفتم یه گشتی داخل لشکر زدم برای آخرین بار.

ساعت نزدیک ۱۰:۳۰ دقیقه صبح همگی ما رو صدا زدند و داشتیم می رفتیم داخل اتاق

که یکی از بچه ای کادر رسمی که با هاش رفیق بودم رو دیدم و بهش گفتم اومدم که کارتم رو

بگبرم. ایشون هم تبریک گفت و از هم جدا شدیم

پشت سر بچه ها رفتم توی اتاق که  جناب سروان سعادت فر اومدند 

 و بعد از گرفتن امضاء و اثر انگشت کارت هامون رو به همون تحویل دادند.

 اول جلوی همه  دو سه بار کارت رو بوسیدم

و با بچه ها اومدیم توی محوطه و با یه کم کم بگو و بخند

و گرفتن شماره تلفن های هم از هم دیگه خداحافظی کردیم

و اومدم از لشکر بیرون و نگاه هم به پشت سرم هم نکردم.

خداحافظ خدمت سربازی. خداحافظ لشکر ۲۷ محمد رسول الله (ص)

خداحافظ شهرک شهید نوری.

---------------------------------------------

 خدایا به همون سادگی خدمت تموم شد .

در پایان هم از فرمانده محترم آقای جمال پور و معاونش آقای بابایی

و سایر بچه ها و ساکنین  محترم کمال تشکر را دارم

 چون در این چند ماهی که در این  شهرک خدمت کردم بی نهایت

 به من حقیر  محبت نموده و انشالله خداوند خود به این انسانهای فرزانه

  خیر و خوبی و خوشی عطا بفرماید.(انشالله)

---------------------------------------------------
خوب دوستان اینم از آخرین خاطره خدمت سربازی 

حالا چند تا از عکس های پایان خدمت رو هم نگاه کنید

و از اینکه این خاطره رو خوندید از تون متشکرم

۱:)خودم  و فرمانده محترم آقای جمال پور

 

۲:) حسین  (نفر سمت چپ) و دوست عزیزم قاسم ملکان در جلو درب دژبانی

 

۳:) خودم و بچه های آژانس ماهان

 (از سمت راست :آقای شمس ، آقای عنایتی، خودم )

 

۴:)یه عکس داخل شهرک

از راست: ( فرهاد محسنی ، حسین رضایی)

 ۵:)یه عکس در جلو درب عابر پیاده

از راست:(حسین رضایی ، حامد رنجبر، مجتبی اسنکدری)

 ۶:) یه عکس جلو بلوک  با بچه ها

از راست: (قاسم ، مجتبی ، حسین)

 ۷:)آخرین افطاری  خدمت در آسایشگاه

 ۸:)آخرین عکس دسته جمعی خدمت سربازی

ردیف بالا از راست:(عبدالله،قاسم،محسن گمه،علی بیوک،

ردیف پایین از راست : حامد،حسین رضایی،علی صادقی)

 

----------------------------------

این هم از خاطره ای این دفعه

به امید دیدار تا خاطره بعد